تبليغاتX
عاشقی تعطیله! - بازم دل نوشته
هر چه می خواد دل تنگت...
سلام دلم!

بازم کلی حرف دارم واست .خیلی وقته که نبودم ؛

تولد نازنینم  ۸ مرداد بود ، گذشت ولی نتونستم واسش چیزی بگیرم .فقط یه تبریک گفتم. اونم گفت همین که یادت بود واسم کافیه و خیلی ارزش داره!

داره واسه مصاحبه کارشناسی ارشد دانشگاه شیراز می خونه. هر شب قبل از افطار واسش دعا می کنم ؛ چون خودمم نمی دونم که می خوام قبول بشه یا نه ! اینو سپردم به خدا که هر چی مصلحته پیش بیاد.

فقط ۶ روز دیگه وقت داره ؛ من خیلی استرس دارم ،نمی دونم چرا!!!!!!!!

خودش که می گه زیاد واسش مهم نیست چون از خدا فقط مصلحتشو می خواد . گاهی هم می گه بهتره برم سربازی...

 منم اخم می کنم و می گم :پس درست چی؟ چرا سربازی؟!!!! انگار واسه کچل شدن خیلی عجله داره!

 اونم می گه :تو نمی خوای من مرد بشم ؟! (آخه می گن سربازی از پسرا یه مرد می سازه!)

گفتم : نه، فعلا مرد شدن رو بذار کنار بچسب به درس که مهمتره ! اگه الان نخونی بعد از سربازی هم نمی تونی .بعد از دوسال چطور می تونی دوباره بری سراغ درس خوندن؟!

حالا که حسابی چسبیده به درس من واقعا نمی دونم چی می خوام . فقط می دونم که مامانش خیلی اصرار داره درسش رو ادامه بده به خاطر همین منم تشویقش کردم!

ازم خواسته که منم واسه کارشناسی ارشد  بخونم. برعکس اون من هیچ علاقه ایی به درس خوندن ندارم ، فکر می کنم کارای مهمتر از درس خوندن هم هست. کلی برنامه ریختم این ترم که درسم تموم شد چه کارایی بکنم و چه کلاسایی برم . مثلا کلاس زبان آلمانی!

تازه کلی کار نیمه تموم دارم که باید انجام بدم. کلی مدرک نیمه تموم!!!

وای راستی اگه مصاحبه قبول نشه باید بره سربازی ، چه بد!!!!

خدایا نمی دونم ازت چی بخوام! ولی هر جور صلاح می دونی کارشو درست کن.

اگه قبول بشه منم باید حسابی بخونم که شیراز قبول شم، نمی خوام ازش دور بشم! نمی تونم !

 

اینم یه گپ صمیمی با خدا:

 

خدا جونم

ممنون که به من

اجازه زندگی کردن دادی

مهربونم!

به اندازه تمام موجودات زنده دنیا

دوستت دارم...

نه , خیلی خیلی بیشتر!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 4:8  توسط آلما  |